تبليغاتX
دوباره تنهایی
ازکه آموختی به سردویدن؟!

دویدن ودویدن ودویدن

رسیدن ورسیدن ورسیدن

تاپای جان دویدن

درامتدادحاشیه ها

کنارخط لحظه ها

نقطه ی پایان زمان

نوشتن

وسرودن

تاانتها

تالحظه ها

تاواژه ها

اینجاکنارپرچین زمینه ها

زمان ها

نشواسیر دست این وآن

بایدرهاشوی

گوهرپربهاشوی

حتی رهایی چاره نیست

اماقلم که بی اراده نیست

قلم عین ابهت است

 اوکه تمام حجت است...

 

رهی  ۳۰/۱۰/۸۷

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط رهی |


(اي کاش مي‌توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بي‌دريغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان

حتا
 
  با نان ِ خشک ِشان. ــ

و کاردهای شان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بيرون نياورند.)




افسوس!
 
  آفتاب

مفهوم ِ بي‌دريغ ِ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون

با آفتاب‌گونه‌يي
 
  آنان را
اين‌گونه
 
  دل
 
  فريفته بودند!


ای کاش مي‌توانستم
خون ِ رگان ِ خود را

من

قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند.


ای کاش مي‌توانستم
 
  ــ يک لحظه مي‌توانستم ای کاش ــ

بر شانه‌های خود بنشانم
اين خلق ِ بي‌شمار را،
گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم
تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست
و باورم کنند.


ای کاش
مي‌توانستم!

 
۱۳۴۶
(شاملوی بزرگ)
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط رهی |


می جویمت من
تا آورم به چنگ
آرامشم را
ای تنها ی تنها
یکتای بی همتا
ای که جاری ست درتو
جاودانها
ای ناگفتنی ها
 ای تمام حرفها
ای آغازترین آغازها
 ای بی پایان ترین بی پایان ها
آنجا که کهکشانها
هستند غباری...
شایدبماند
ردپایی
اندر کویر دلها
ناگفته پیداست اینها
تب دارم امشب اما...
دارم امید
که آخریابم
ترا
درانتهای این حرفها...

 

رهی ۲۱/۰۸/۱۳۸۷

۲۳:۴۷

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط رهی |


هیچی همین جوری قصد نوشتن ندارم دیدم که خیلی وقته

چیزی توی وبم ننوشته ام ،شرمنده اش شدم و گفتم یه چیزی

بنویسم شاید بتونم از خجالتش در بیام...

ولی میدونم که منو می بخشه...

حتما منو می بخشه...

راستی با شماهام دوستای گلم شما وقتی حرف کم بیارین

چکار میکنین؟؟؟

پس وای برمن گر...

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 6:35 قبل از ظهر توسط رهی |



 
وقتي دل خراب اته
گفته ي بي حساب اته
فکراکني عذاب اته
بي کشته خو شتاب اته
ول بکو غصه وغمت
کم بکو آه ماتمت
يه حرف تازه ي بزن
گرم صفا وگدمت
بارن اتا بهار ابو
هر خافته اي بيدار ابو
جووني سراز خاک ا  سيد
رواسب خو سوارابو
حسو همش که غم نهن
روزن خش که کم نهن
يارون خوب زياد اته
باش که تا پيشتم نهن
ازدست خو فرار بکو
روبه جمال ياربکو
هرجا که عشق حضور ايشه
ميل همو ديار بکو


یه شعر زیبا ومحلی از رامی بزرگ

معنی فارسی شعرفوق درقسمت

نظرات گذاشتم

باتشکر رهی...
 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 6:44 قبل از ظهر توسط رهی |


امشب اگر یاری کنی،

ای دیده،توفان میکنم

آتش به دل می افکنم،

دریا به دامان میکنم

می جویمت،می جویمت،

با آنکه پیدا نیستی

می خواهمت،می خواهمت،

هرچندپنهان میکنم

زندان صبرآموزرا

درمی گشایم ناگهان

پرهیز طاقت سوز را

یکسر به زندان میکنم

یاعقل تقوا پیشه را

ازعشق می دوزم کفن

یاشاهد اندیشه را

ازعقل عریان میکنم

بازآکه فرمان می برم،

ناز توبا جان می خرم

آنراکه می خواهی زمن،

آن میکنم،آن میکنم.

 

(بزرگ بانوی شعر ما

سیمین بهبهانی)

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 3:55 قبل از ظهر توسط رهی |


              

جاری شدن شن های روان

دررگ های پیداونهان

پیوندشن وخون

این آخرین شعری بود

که سرودی

این آخرین زخمه های بود

که برگیتار زندگی نواختی

وه!که چه غمگین

وه!که چه سنگین

وه!که چه زیبا

آن را

توسرودی!

وآنگاه سکوت

وآنگاه گسستن غل وزنجیر

زدست وپای تو

وعروج

وغروب

تا طلوعی دیگر

درآن ماورایی دیگر...

یکم تیرماه۱۳۸۷

یازدهمین سالگرد عروج رامی

تقدیم به روح بزرگ آن بزرگ

رهی...

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 3:32 قبل از ظهر توسط رهی |


چه بدوچه خوب امکه          رفتم وغروب امکه

هرچه گفتنی مسته           شروندجنوب امکه

اول تیرماه هرسال یادآورخاطره تلخ ازدست دادن باارزش ترین گوهر

گرانبهای شعروترانه فولکوریک ایران زمین ازخطه ی دریا  و شرجی

(بندرعباس)است.

اوکسی نیست جزابراهیم منصفی(رامی)هنرمندی که افسوس وصد

افسوس که قدرش رانشناختیم و بقول خودش:

افسوس که قدرم ندونست         تیراتزه توبال و پرم

به راستی که پروبال ابرام راشکستیم وگرنه او ازاینکه بود بیشترو

بیشتراوج میگرفت:

وه!

چه پروازناتمامی

               درسرم

                     بال میزد!

ولی همیشه یادمان باشدکه :

هرچندکه اورفته ولی دیرنیست برای بهتر شناختن وشناساندن او...

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط رهی |


همان موقع که هیچ وقت میشه

همان موقع که دردودل پیوند میشه

همان موقع که نیشتر واردقلب میشه

همان موقع که قطره قطره

اشکم سرد میشه

دلم لرزیده

اما بغضم سنگ میشه

تویاری کن

 تویاری کن

بیا باهم بگرییم

بیا اون شانه هایی باش

که دایم تکیه گاهند

بذار دستات ورو دستم

که اون هم

مثل این دل ندارد چاره ای

جز

پناه آوردن به اندوه شب وباهم گریستن...

 

شنبه ۰۴/۰۳/۱۳۸۷

ساعت:۱۵/۰۵

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 5:42 قبل از ظهر توسط رهی |


به تواندیشدن را

                 عادتی ساخته ام به تنهایی خویش

درلحظاتی که کش می آید

ودقایقی که غول زمان رامهار می زند به ساعت ها

 

به تواندیشیدم وتورا خواستم

درمیان جنگل بادگیرها،که بادراپذیرا شده بودند

چونان که حرف های نگفته مرا

گوش هایت

وبرآسمان فیروزه گون شهرنظرکردم

از فرازمناره های بلندوچابک

وگنبدهای تنبل وخمیده وکوژ،

                                  تورا خواستم...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط رهی |